بسم الله الرحمن الرحیم
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم،
که راه، دورتر از عمرِ آرزومند است..
::: ابتهاج
به آرزو نرسیدیم و دیر دانستیم،
که راه، دورتر از عمرِ آرزومند است..
::: ابتهاج
یه دفتر داشتم که تقریبا از همه روزام و حسهای عجیب غریبم وقتی داشتم بزرگ میشدم، توش مینوشتم.. حالام خب، دیگه نیس.. یعنی.. یه چیزی سرجاش نیست.. یا احساسی نمونده یاهم دیگه بزرگ نشدم..
+امیدارم بهار امسال رو قشنگش کنید و دوستش داشته باشید.
+...
+از دفن ما
سالهاست که میگذرد،
فقط
کاش کسی میدانست
چرا نمیمیریم؟
::معین_دهاز
هر که گرگش را دراندازد به خاک
رفته رفته مىشود انسان پاک
و آن که از گرگش خورد هر دم شکست
گرچه انسان مینماید، گرگ هست!
و آن که با گرگش مدارا میکند،
خلق و خوی گرگ پیدا میکند.
در جوانى جان گرگت را بگیر!
واى اگر این گرگ گردد با تو پیر
روز پیرى، گر که باشى همچو شیر
ناتوانى در مصاف ِ گرگ پیر
از: فریدون مشیری
از دفتر: از دیار آشتی
جایی در درون من
جایی کهنه در من
از انتظار زیاد زخمی است و بند نمی آید.
:تورگوت_اویار
ما برای رسیدن به عشق از دست رفته مان نمی گرییم..
او اگر به ایده آل ترین شکل ممکن هم برگردد، جایی در قلبمان نخواهد داشت.. چون قبلا او همانجا تمام شده،
و هرگز اویی که برمیگردد او که ما دوستش می داشتیم نیست..
ما برای اویی که قبلا داشته ایم، به خاطر درد خنجر تیز خاطره ها به قلبمان، و برای درد فقدان و گم گشتگیِ امیدست که بار سنگین اندوه را هنوز بر دوش میکشیم..
اگر بنا بود که همگی کاغذی بر پیشانی داشته باشیم و عصارهی همهی سالها و خیالها و آرزوها را بر آن مینوشتیم تا دیگران بخوانند، عبرت بگیرند یا به فکر وا داشته شوند، روی آن کاغذِ آویخته به پیشانیام مینوشتم «تا اطلاع ثانوی.» و بعد «سه نقطه» میگذاشتم.
چرا که گرچه تلخ و هولآور و غمگین، اما آموختهام که به همهی قوانین، به همهی ثابتهایابدی و همهی باورها تردید کنم. چرا که نه؟!
مگر ندیدم مامان پروانه را که با دستمال خیس، یخچالِ پُراتصال خانه را دستمال میکشید؟ مگر نشنیدم جیغ مرگآلودش را که به آواز قو میمانست؟ مگر لمسش نکردم که خشکیده بود؟ که لای پتوی سبز پلنگی از خانه بردند بیرون.
تمام کوچه را چراغ زنبوری گذاشتند. سیاهی و پرچم کوبیدند. یاسین، والقرانالحکیم پخش کردند. و زنها که مرا میدیدند بچههاشان را تنگ به خودشان فشار میدادند از سرنوشتی که خیلی دور و خیلی نزدیک بود. «مامان پروانه کی برمیگرده بابا؟» «برنمیگرده. ما میریم پیشش»
تا به حال، خوابیدن پدرها را دیدهاید؟ دلشورهداشتهاید که شکمش برای برآمدنِ نفس بالا و پایین میشود؟ انگشت زیربینیاش گرفتهاید که بخاری نرم و آرام و نازک بنشیند روی بندهای انگشت؟ و آیا دلتان گرم شده به بیدار شدنش از این قیلولهی نازک بعد ناهار یا چرتِ پای اخبار؟ آخ.
خدا کند نفهمید این تصویر را که آخرهای قصهی بابامحسن، پوست شکمش به کمر چسبیده بود از زور سرطان. لبهاش پوسته بود از خشکی. چشمهاش نیمهباز بود انگار پروانهی خشکیدهی ما که استخوانهایی بود عزیز و دوست داشتنی؛ آمده باشد به استقبال. دوباره یاسین. دوباره والقران الحکیم. دوباره سیاهی، سیاهی، سیاهی.
و چقدر دوست و رفیق و مونس داشته ایم هر کداممان. به کجای نقشه پناهبردهاند از ما و بدون ما؟ به کدام سوی تاریخ؟ آیا حالا نام ما، خیالشان را به آشوب میکشد؟ اندوه مان، انگشت میشود تا کارتُنَکِ فراموشیشان را بشکافد؟ بر میگردند به ما؟ نگاه میکنند به ما؟ خیال میکنند به ما؟
میبینید؟ همهچیز فقط تا اطلاع ثانوی اعتبار دارد. تا لحظهای که تلفن زنگ بخورد. پیامکی بیاید. خانهی آشنایی به غریبهای برسد. قلبی ربوده شود. دلی بشکند. سنگی برگوری نشان شود. و کلمات شورانگیزِ بابا، مامان، معشوق، مونس، رفیق، حضور، بوسه، آغوش و باور معنای همیشگیشان را از دست بدهند...
پینوشت: شما اگر کاغذی به پیشانی داشتید، چه بر روی آن مینوشتید؟
#مرتضی_برزگر
کتاب های چاپ شده:
💛قلب نارنجی فرشته 💛نشر چشمه 💛 چاپ دهم
💛 اعترافات هولناک لاکپشت مرده💛 نشر چشمه 💛 چاپ پنجم
💛لغو مجوز
فراموش خواهی شد
گویی که هرگز نبوده ای
::محمود درویش
این روزا.. مثل اینکه رفته باشم جایی دور از دنیا باهمه اتفاقهاش و بعد دوباره پرت شده باشم همینجا.. یا مثل قصه ی اصحاب کهف که یهو یه فاصله ی چندساله گرفتن از زمان حالشون، انگار روحم یه سفر به یه جای خیلی دور داشته و هنوز چندتا تیکه اش همونجا جا مونده. انگار هرجایی که هستم، جسمم هست اما همه ی روحم، یا بهتربگم همه ی هوش و حواسم اونجا نیست، یه جور عجیب غریبی ام.. حس میکنم نیاز دارم برای تمرکز کردن تو محیط کارم یا حتی توخونه وقتی با مامان حرف میزنم،کمک لازم دارم یا یه چیزی کم داره مغزم.. میدونی..چند روز بود که خیلی عصبی بودم، بخاطر هر مسئله ای که پیش میومد فوری قاطی میکردم و شروع میکردم به غرزدن، با دوست و همکارهام هم کلا حرف نمیزدم، نمیخندیدم با خنده هاشون. حالم خوب نمیشد وقتی یه اتفاق خوب میفتاد.. بی تفاوت رد میشدم.. اما حالا انگار یه بخشی از وجودمو جایی جاگذاشتم و حتی عصبی هم نمیشم.. خوشحال که بماند.. نمیدونم شاید نشونه های دیوانگی باشه.. دلم میخواس حداقل مثل قبل شبها گریه کنم.. اما.. زیاد میخوابم.. میخوابم و تو عالم خواب تصمیم میگیرم به کی فکر کنم.. شایدم بیدارم و فکرامو با چشمهای بسته مرور میکنم.. اما خواب میبینم! نمیدونم.. دارم دیوونه میشم انگار..
این ترانه رو آقای عصار میخوند امشب.. دانلودش کردم و مدام تکرار میشه تو گوشم..
چيزی گذشته بين ما که جاش تو ترانه نيست
ديروز عاشقانه بود امروز عاقلانه نيست
ديروز زخمی از تو بود از جنگ برنگشته بود
ای کاش از کنار تو دلتنگ برنگشته بود
اصلا به من چه خوبی و اصلا به من چه که بدی
اصلا به من چه رفتی و اصلا به من چه اومدی
اصلا به من چه يک نفر يک دل نشد دو رنگ بود
اصلا به من چه اين همه چشمای تو قشنگ بود...
حکایت دل ماست..
نمیدونم این متن ازکیه
تصميم های بالغانه می گيريم، یکهو عشق سر راهمان سبز می شود. رفتارهای عاشقانه می كنيم، چراغ های تمام شهر قرمز می شود! مهمانی می رويم، می گوييم، می خنديم، می رقصيم؛
توی راه برگشت اما دلتنگ همان سكوت خانه ی خودمان هستيم.
توی سكوت خانه، آنقدر با آرزوها و حسرتهايمان كلنجار می رويم، مشتاقتر از قبل، دوباره برای دورهمی های شلوغ نقشه می كشيم!
ما آدم های عصر معاصريم. آدم های گاه اين ور بوم و گاه آن ور بوم ! آدم های مثل ابر بهار حالی به حالی ! عشق را می خواهيم و نمی خواهيم. وابستگی را می خواهيم و نمی خواهيم. محبت را، عادت را، سرخوشيهای برخواسته از دوست داشتن و دوست داشته شدن را، می خواهيم و نمی خواهيم !
انگار كه زودتر از آنچه بايد، روحمان خط...، قلبمان زخم ... فكرمان خراش ... خورده است! و حالا تمرين " محافظه كاری " می كنيم. تمرين " خود سانسوری" تمرين هزار راه ديگر برای دوباره زخم نخوردن. دوباره پس زده نشدن!
هرچه می كنيم برای فرار از حقيقت بزرگی به نام " تنهايی" است كه می خواهيم و نمی خواهيم ...
ما آدم های عصر معاصريم ...آدم هايی كه عادت به هيچ وضعيتی جز وضعيت فعلی نداريم! آدم هايی كه به راستی هيچ كس را جز " خودمان " گم نكرده ايم !
سقف آرزوهایم را هر روز پایینتر آوردم، آنقدر که به جای رسیدن من به آنها، آنها به من رسیدند. حالا فرو میروم در میز، در صندلی، در نوشتههای روی کاغذ. و کسی چه میداند، شاید اینکه کفشهایم هر روز بیشتر شبیه خاک میشوند، نشانهای باشد بر اینکه کمکم در خاک فرو میروم و خودم حواسم نیست
میتونم بهش زنگ بزنم. بهش بگم نگرانت شدم بگم دلم یه ذره شده واسه دیدنت واسه اینکه محکم بغلت کنم. بگم خیلی دوستت دارم بابا.
ولی .. نمیتونم
من چرا نمیتونم ای خدا.. خدایا میدونم اگه اینکارونکنم آخرش پشیمون میشم. اما نذار آخرش به این زودیا برسه. کاشکی زمان بایسته .. نگذره! البته.. خودم نباید بذارم بیشتر ازین بگذره و طولانی بشه
٭٭٭٭٭
همش ذهنم تو برزخه. برزخ و بهشت و اینا همه شون همینجاست. تو همین دنیاست. اینو مطمئنم.
من همیشه تو دودلی و تردید میمونم. خیلی ازین بابت اذیتم.
٭٭٭٭٭٭٭
تقریبا دوسال شده که دیگه باهاش تموم کردم همه چی رو. شماره شم مسدود کردم که اگه دوباره فیلش یاد هندستون کرد نتونه باهام تماس بگیره یا اگه گرفت من نتونم ببینم یا جواب بدم. اما این گوشیای لعنتی تو لیست تماسها شماره شونو میندازه که تو فلان ساعت تماسشون رد شده. خب من اگه میخواستم بدونم که خودم رد تماس میدادم. اگه او شماره لعنتی رو نمیخواستم از ذهنم پاک کنم که نمیذاشتمش تو لیست مسدودها.حالا همش هی باخودم میگم چرا بعد اینهمه مدت یاد من افتاده. اصلا چیکارم داشته. میخواسته چی بگه. بهش پیام بدم ازش بپرسم؟ نه. اصلا به من چه. مگه من میخوام باهام حرف بزنه؟؟ نه. بیخیال مگه من نمیخواستم کلا جوابشو ندم؟ اصلا.. هیچی. اصلنو کوفت! ای خدا..
+پاگراف دوم به اول ربطی نداره. اولی بابامه. دومی کسیه که یه زمانی دوستم بود
داشتم فکر میکردم که چرا نشده از اول پاییز تا حالا دوچرخه بخرم، تو چندماه گذشته هربار رفتم پی ـِش، یه اتفاقی افتاده. الان قیمتهاشم بالاتر رفته:( ولی شدیدا دلم دوچرخه میخواد
کاش بتونم جورش کنم
+خریدمش و خوشحال ترینم. پدر اسمش رو گذاشته شادی.
یه بابایی میگفت بعد از سی سالگی مثل سرازیریه، نمیفهمی چطور روزا شب میشه، اما برعکس شده انگار .. شایدم بخاطر زیادی تکراری بودنِ همه چیزمه.. میخوام سریعتر بگذره، رد شم ازین روزا، یهو ببینم رانندگی یاد گرفتم پشت رل نشستم دارم تو دل طبیعت واسه خودم میرم و آهنگ قصه ی من هایده رو گوش میدم... یا حداقلش چندسال دیگه ست دارم با دوچرخه م میرم تو پارک دور میزنم، بازم هندزفری توگوشم آهنگ قصه من هایده رو گوش میدم..
بخاطر محدودیتها کلاس ورزشمون تعطیل میشه، ساعت منع تردد میذارن که همون ساعتش هم خیلی مسخره ست.. اما تو خونه ما، فامیلها برای تسلیت گویی بیست سی نفری جمع میشن.. تو مغازه ها که غلغله ست برای خرید شب یلدا.. شب یلدایی که کادر درمان التماس میکنن دورهمی نذارید.. ولی کو گوش شنوا..
یه نگاهی دارن تو حسابداری، که همیشه بدترین حالت ممکن رو درنظر میگیرن.. یا تو پیش بینی ها ،میانگین، پونزده درصد بالاتر، هزینه رو درنظر میگیرن، بعد برا چندماه آینده شون،برنامه میچینن،اینطوری که ورودی و خروجی رو کنار هم میذارن، دستشون میاد باخودشون چند چندن، کجاها کم میارن.. ما اگه دوتا حسابدار جای این دکترای اقتصاد تو مملکتمون داشتیم!! که انگار کم هم نداریم!؟ نباید اصولا تا خرخره تو مشکلات فرو میرفتیم.. چی شده که به اینجارسیدیم.. چقدر دنیای حرص و طمع کثیفه..هرکی دستش به یه جایی میرسه بد میشه، فراموشکار میشه.. :( خدایا منو اینجوری امتحان نکن..
اعصابم خورده .. غر دارم همش
شنبه بود ولی انگار سه شنبه بود، خیلی که بهت سخت و طولانی بگذره فکرمیکنی چندروز گذشته.
انقدر هوا سرد شده که میترسم از دوباره سرماخوردنها و بیماری کرونا.. میترسم از اینکه امسال هم تموم نشه این لعنتی..
خسته م ، اما قد ستاره های آسمون انرژی و لبخند دارم برا ادامه، و برااینکه خودمو با جریان زندگی که داره تند و تند میگذره همراه کنم..
شادی و شوقم بخاطر وجود یه مسافر کوچولوئه که یه خنده ش قد یه عمر جنگیدن،می ارزه.. سال دیگه این موقع ، خاله ی یه دختر نازنازی ام که مثل فرشته هاست و هنوز بوی بهشت میده..
بعضی وقتها یه نگرانی هایی میاد تو دلم ، که میخوام همونجا دفن بشن، . ذهنمو درگیر نکنن.. حتی بعضی موقعها میبینم دارم واسه اتفاقی که هنوز نیفتاده اشک میریزم.. نمیدونم چمه
دلتنگم برای بابا.. دلم شورشو میزنه..
گفت امید.. گفتم چرا دوتا آدم عاقل بااینکه میدونن نمیتونن با یه سری تفاوتها کناربیان و بعدا به مشکل میخورن به این باهم بودنه امیدوار باشن؟
گفت گاهی قسمته ... گفتم قسمت یه کلاه گنده ست که آدما میذارن سرشون تا انتحابهای اشتباهشون رو توجیه کنن
٭آدما هرچی سنشون بالاترمیره انعطاف پذیریشون کمتر میشه و سختتر کنار میان با آدمایی که باهاشون فرق دارن . اگه بخوان کسی رو انتخاب کنن که واسه همیشه کنارشون بمونه ، تواین انتخاب سختگیر تر میشن. چون دیگه میدونن از حالا به بعد کمتر میتونن تو خودشون تغییر ایجاد کنن تاهماهنگ بشن با طرف.
پس اگه سنمون بالاست، عقلمون هم به کاربندازیم همون اول، درست انتخاب کنیم.. و به امید اینکه همدیگه رو تغییربدیم هم وارد زندگی نشیم
+من میدونم آدم صددرصد خوب وجود نداره.
حتی آدم هفتاددرصد هم وجود نداره. نهایتش شصت درصد یه آدم میتونه بی عیب و نقص باشه. بازم با این حال باید یه آدم حداقل ِ ایده آل های ذهنت داشته باشه که بتونی عیب و نقصهاش رو تحمل کنی.
پنج شنبه بود.. دایی رو سپردن به خاک.. خیلی تحمل اون لحظه که با عزیزت خداحافظی میکنی سخته، با اینکه میدونی اون حالا فقط یه جسم بی روحه. با اینکه میدونی جاش تو بهشته، و الان حال بهتری داره. اما بازم از رفتنش ناراحت میشی..
سن دایی بالا بود، مریض هم بود و همه انتظار اینو داشتن که یکی از همین روزا از دستش بدیم.. اما بازم باور کردنش سخت بود.. چرا ما عادت نمیکنیم به رفتن آدما؟
حالا یه عالمه گل و گلدون موندن بی باغبون..
خدایا به دل همسرش به دل بچه هاش صبر بیشتر بده. آمین
دایی مهربونم ازاونجا که نزدیکتری به خدا، برامون دعاکن..
سلام کهنه از این دل غبارگرفته به دل مهربونت که هنوز یادت مونده منو.. من هیچکسی رو یادم نرفته.. بارهااومدم و به تمام اونهایی ک ردپاهاشون اینجا مونده سرزدم. نظراتی که خیلی وقته تایید نشده خوندم. اما نتونستم بنویسم. دیگه کلمه ای ندارم. یه حس گنگی دارم به اطرافیانم .و به اتفاقهایی که دور و برم میفته. از شادیها خوشحال میشم، نه که نشم، اما خودمم میفهمم که انگار به زور دارم ادای خندیدن رو درمیارم . مثلا ممکنه درلحظه از ته دلم راضی باشم از شرایطم. اما نمیتونم رضایتمو ابرازش کنم. حتی با گفتن یک کلمه . از ناراحتیهایی که پیش میاد هم غصه میخورم. اما بازم نمیتونم همدردی کنم. سکوت میکنم.از یه طرف این روزا زود عصبانی میشم . به اصلاح از کوره درمیرم. میخوام هی تند و تند غر بزنم . میخوام همه ساکت باشن تا صداهای مغزمو بشنوم. خیلی قبلتر ازین ، همه منو اینجور میشناختن: یه دختر آروم و صبور که خیلی هم کم حرفه. اینهارو همونایی که بهم میگفتن ، دیگه الان میگن آروم نیستم مثل اونموقعها. میگن همش استرس داری. خیلی زود عصبانی میشی. جبهه میگیری. دلیل اینهمه تغییر ،چی میتونه باشه؟ چقدر ترسو و خودخواه شدم:(( عصبی شدنم هم خودمو آزار میده هم عزیزانمو.اما بعدازینکه حرص خوردنهام تموم شدن، تازه به خودم میام. میبینم اشتباه کردم. ولی پشیمونی چه فایده ای داره؟ کارهایی که تو طول روز باید انجام بدم هم ازیادم میره. نه تمرکز دارم. نه برنامه ریزی . نه میتونم مدیریت کنم همه کارهارو. حافظه م انگار داره تحلیل میره. واقعا خسته شدم از این روزهای سردرگمی. نمیخوام این حال و روزم ادامه داشته باشه. میخوام خودمو نجات بدم.باید برگردم ؟ یا برم؟ نمیدونم منِ واقعیمو تو گذشته ها جاگذاشتم، یا اینکه رفته توآینده و ذهنم همونجا گیر کرده.. انقدر غرق گذشته یا آینده میشم که فراموش میکنم درحالِ انجام چه کاری بودم...
امشب باید ثبت میشد تو این چهاردیواری، چون خیلی به دلم خبر خوب بدهکارم .. که خداروصدهزارمرتبه شکر،هزار هزار هزاران بارشکر، که یکی از بهترینهاش رو امشب شنیدم.. و اون خبر باردارشدن خواهر دوقلومه.. امشب تو آسمونام.. از ذوق اشکهام میاد .. و این حال خوب رو برای همه آرزو دارم.. انقدر خوشحال باشین که ندونید چه کنید از خوشی.. از شوق بپرید و برقصید و داد بزنید و بگین خداجوونم شکرت...
قبل تر ها ، اینجا پای دلی در میان بود که دیگر نیافتمش.. آمدم که شاید ردپاهایش را این دور و بر ها ببینم..یک ساعتی هست که نشسته ام به خوانش حرفهایش.. از آن قدیم ترها که صدایش را میشنیدم و دردش را حس میکردم.. اما.. حالا.. این منِ جامانده از او و متعلقاتش، چه می داند که توی ناکجا آبادی که گرفتار شده، دل کجاست.. چه بفهمد حال و اوضاعش را، تا از او بنویسد...
روزگار هم با مردمانی که به فکر خود و همنوعشان نیستند، رحم نمیکند..
دوزخ ، برزخ، و بهشت همینجاست.. و من توی برزخی طولانی و تاریک گیر افتاده ام..