بسم الله الرحمن الرحیم

چهارشنبه بود.. 12 آبان

ساعت هشت پرواز داشتن.. از چهارصبح همه بیدار بودیم تا حاضر شیم بریم سمت فرودگاه. نمیخواستم برم ولی دلم طاقت نمیاورد. تو این هفته ی اخیر سومین بار بود که میرفتم تهران.. به هربهانه ای که میشد، یهو میدیدم اونجام.. بدترین لحظه ها همون موقعهاست که باچمدون میرن وایمسیتن تو صف.. دیگه نمیتونی خودتو کنترل کنی ، میخوای زار بزنی تو بغلشون و به ساعت بگی بایسته تا بیشتر کنارشون بمونی.. خدا به همراهتون عزیزای دلم..  الهی که موفق بشین و زندگیتون اونجا سر و سامون بگیره. نمیدونم چه بلایی سر دلم میاد با اینهمه دوری و دلتنگی. خدایا بهم صبر بده. برگشتنی توی راه دیگه لازم نبودجلو اشکامو بگیرم.اما هنوز خورشید به همون زیبایی که هرروز طلوع میکنه طلوع کرد و زندگی بی خیال دل بی تاب من ادامه پیدا کرد.. معلوم نیست این خیابونا شاهد چند نفر دیگه مثل من و از من بدتر بودن و بازم خم به ابرو نیاوردن و شدن راه برای همه اونهایی که میدونن باید ادامه داد.. زندگی همینه.. گذر ایام.. حالام بارون ِ خدا میباره و آرامش میبخشه به دلهای بیقرار.. خدایا خودت قرار دلم باش...

+به نشونه ها اعتماد کنم؟ تو چرا یهو سر راهم سبز میشی...

 

بسم الله الرحمن الرحیم

+خدا شاهد و ناظر بر همه آدمها و کارها و همه احوال  هست.

پس لازم نیست زحمت اثبات یا رد حرفی رو بکشم.. نه ناراحت میشم.. نه ناراحتتون میکنم

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

بغل نمی کنیم و خوبیم، بغل نمی شویم و زنده مانده ایم،

زنده مانده ایم بدون بوسه، بدون آغوش، بدون عـ ـشـ ـق ...

زنده مانده ایم پشت میله های سرد یک حصار نامرئی، حصاری به منزله ی یک طاعون، طاعونی که مانند یک پیچک زرد، گلوی دنیا را فشرده و دست بر نمی دارد.

کمتر می خندیم، کمتر ذوق می کنیم، کمتر خیال می بافیم، و بیشتر منطقی شده ایم.

کافه ها ترسناک شده اند، خیابان ها، کوچه ها، رابطه ها و آدم ها؛ ترسناک شده اند.

پنهان شده ایم پشت نقاب ماسک ها و عینک ها و هیچ کس نمی فهمد که غمگینیم یا شاد، هیچ کس نمی فهمد که بغض داریم یا شوق،

هیچ کس نمی فهد که حالمان خوب نیست...

نویسنده ::نرگس صرافیان_طوفان

بسم الله الرحمن الرحیم

به اسم تو که بهم قدرت نوشتن بخشیدی..

ماها عادت میکنیم به مدل زندگیمون...

دیگه خیلی وقته به شرایطی که دارم و یه جورایی خودم برای خودم ساختم، عادت کردم و غر نمیزنم.. فقط گاهی خودِ سرزنش گرم ، میاد سراغم و امون از ذهنم میبُره و غرقم میکنه تو اتفاقاتی که گذشته و من توشون تقصیر داشتم و نداشتم..

عادت کردم به اینکه از دوستهای دور و نزدیکم بی خبر بمونم.. عادت کردم به دلتنگی و‌دوری ..از دور دوست داشتن آدمها اصلا قشنگ نیست. دوست داشتنو باید بگی...خلاصه که این عادتم خوب نیست..

عادت کردم به روزمره هام.. سعی میکنم تو‌ طول هفته حداقل دوروز برم برا رکاب زدن و جمعه های عمو رو تا جایی که ممکنه از دست ندم.. سعی میکنم کتاب بخونم، اما خیلی کمتر ،متاسفانه، به این خواسته دلم اهمیت میدم.. قول دادم به خودم، که کمتر عصبانی بشم از آدمهایی که شاید ناخواسته رو اعصابم میرن و مدام باهاشون سرو‌کار دارم..

باید یه سری از شرایطو که نمیتونم تغییر بدم قبولشون کنم و باهاشون کنار بیام.. و اصلا یادم بره که آزارم میدن، مثلا میتونم تو اون لحظه که رفتار زشت یا غیرمتعارف یا شاید خلاف انصاف ببینم اون لحظه حواسمو پرتِ کار دیگه ای کنم تا ذهنم درگیر چرایی ِ قضیه و اینکه چرا بعضیا نمیفهمن یا شعور ندارن نباشه.. آستانه ی تحملم اینجوری بالاتر میره. چون فهمیدم که هیچ کاری نمیتونم برای تغییر دادن شرایط انجام بدم.. و مجبورم حالاحالاها تو همین محیط بخاطر اینکه بتونم روپای خودم بایستم بمونم.. پس فقط صبر میکنم.. 

هروقت به آدمهایی که دور و برم هستن و دلیل حال خوب دلم میشن، فکر میکنم، ترس از دست دادنشون میاد میشینه به دلم. این خوب نیست ولی ناخودآگاه میاد تو‌ذهنم.. حتی گاهی به روزایی که ،خدای نکرده، ن‌باشن هم فکر میکنم و هزاربار از خدا میخوام با ن‌بودنشون امتحانم نکنه... خدایا شکرت که دارمشون.. 

نمیخوام بگم عادت کردن خوبه یا بد.. اما خوبه که آدم بتونه عادت های بدی که باعث میشن ذره ذره روحش بمیره و پژمرده بشه، مثل دور موندن از دوستی ها، مثل عادت به سکوت، رو بشناسه و بتونه کم کم تغییرشون بده.. میگم کم کم، چون ترک عادت موجب مرضه. و چاره ای جز به تغییرِ تدریجیش نیست...

لطفا لطفا هرکی که هستی و اینهارو میخونی، عادت نکن به حرف نزدن با عزیزانت، عادت نکن به درد و دل نکردن.. میترکی.. از تو سیستمت بهم میریزه و پیرت میکنه...

شدم مثل این خاله پیرزنای قصه گو که نصیحت میکنن.. ولی حرف دلمه.. غصه ی دلمه بیشتر.. دلم تنگه.. قدِ تمام سکوتم که همه ی سنگینیش شبها بغض میشه میاد توگلوم.. 

دارم ۳۶ ساله میشم.. احساس میکنم ازین به بعد افتادم تو سرازیری که تهش مرگه.. خدایا کجاهاشیم؟!

 

بسم الله الرحمن الرحیم

سلام.. 

حرفی نیست..

 

+نرگسی من گوشی ندارم..

 

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

و گفت: خانه ها در غیاب ساکنانشان می میرند، 

و به قلبش اشاره کرد..

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

یک روز میآیی که من دیگر دچارت نیستم..

 

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

‏‌آیا می دانید که مطمئن ترین راه برای بدبخت کردن فرزندتان چیست؟

این است که او را عادت دهید هر چه می‌خواهد به زور بگیرد، زیرا هر قدر آرزوهایش آسانتر انجام گیرد خواسته‌هایش زیادتر خواهد شد، دیر یا زود به علت عدم قدرت مجبور خواهید شد برخلاف میل خود خواهش‌های او را نادیده بگیرید.

‏صدمه حاصل از این امتناع که طفل به آن عادت نکرده است، در قیاس با محرومیت از آنچه میل به دست آوردنش را دارد، به مراتب بیشتر است.
بچه لوس و پرتوقع اول عصایی را که در دست دارید می‌خواهد،بعد ساعتتان را، سپس مرغی را که می‌پرد و ستاره‌هایی را که می‌درخشند.خلاصه هرچه را می‌بیند می‌خواهد.

‏چگونه می‌توانید او را راضی نگه دارید؟ مگر اینکه خدا باشید.


‎:: امیل،  ژان ژاک روسو

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

ادامه نوشته

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد از یک هفته و سه روز که برام قد یک سال گذشت فردا با دوچرخه میرم شرکت.. شاید مرهم دلم شد .. تا کی بشینم زانوی غم بغل بگیرم.. چرا حالم خوب نمیشه این روزا؟ یه دلیل بزرگش کارم و حقوق ناچیزمه که هرچی جنگیدم برای افزایش انگاری نقش برآب شده و هنوز تو بلاتکلیفی ام..  دلیل دیگه اش کدورتیه که بین من و یکی از همکارام پیش اومده بخاطر موش دووندن یه نفر دیگه بین ما... دلیل دیگه ش هم این حجم از تنهایی یه که کسی نیس تا براش از مشکلام بگم و دل به دلم بده و بگه پایه ست باهم بریم بیرون فقط برا خوبی ِ حال دل خودمون بگیم بخندیم...

 

-برایم کتابی بخر و صفحه ی اولش بنویس:

" برای لبخندت موقع بو کردن برگه هایش..."

بسم الله الرحمن الرحیم

دولت‌ها مثل ابرهای گریزان بدون باران، تند تند آمده‌اند و رفته‌اند؛ تنها فرقشان در قیافه‌هایشان بوده است، یکی کوتاه یکی بلند، یکی با دماغ بزرگ یکی کوچک، یکی با صدای بم یکی زیر، یکی چاق و یکی لاغر، و مردم همچنان فقیر و پابرهنه مانده‌اند...

سالهای ابری
علی‌ اشرف درویشیان

بسم الله الرحمن الرحیم

درون توست اگر خلوتی و انجمنی‌ست
برون ز خویش‌ کجا می‌روی؟
جهان خالی‌ست...

‎بیدل دهلوی✍

بسم الله اارحمن الرحیم

سخت ترین کار این است که منطقی رفتار کنی، در حالی که احساسات دارد خفه ات می کند!

فئودور داستایوفسکی

بسم الله الرحمن الرحیم

همیشه با بی انصافی اونهایی که قدرت تو دستشونه، و اونها که بالادست چند نفر دیگه هستن، مشکل داشتم . و همیشه برام سٶاله که اگه یه روز من جای اونها بودم چطور آدمی میشدم.. میترسم خدا منو با قدرت امتحان کنه.. با اینکه زیر دست بمونم مشکلی ندارم. و طالب اینکه صاحب مقام باشم نیستم، اما با اینکه زور بشنوم و بی عدالتی ببینم و ساکت بشینم اذیتم:(

کاشکی بد نشود آخرِ این قصّه ی بد

کاشکی باز بخوابیم، ولی تا به ابد

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه س. اردیبهشت تموم میشه . دیگه جمعه ها رو یه جور دیگه دوسشون دارم. چون میتونم با گروه برم یه جنگلی ،جایی که بشه رکاب زد.جاهای قشنگی میرن. لیدرمون عموعلیرضا که یه مرد تقریبا پنجاه و پنج ساله س،و همه صداش میزن عمو، خیلی باحوصله و مهربونه، خداحفظش کنه. دنیای دوچرخه سوای رو دوست دارم. بیشتر از رانندگی. برعکس برا رانندگی غصه م میشه هربار. تازگیا آموزش رانندگی میرم، که بتونم خودم برم شرکت و بیام. ماشین خریدم و هنوز گواهی نامه ندارم، واسه گواهی نامه گرفتن سال ۹۶ بود تقریبا یکسال تموم، چندین بار امتحان دادم،هی رفتم و اومدم اما بی نتیجه بود، ولش کردم. بخاطر ترسهام نتونستم. نشد کناربیام با استرسش. اما حالا دیگه واجبه که از پسش بربیام. اولین جلسه با یکی از همکارام رفتم ، آنچنان خورد تو ذوقم و اعتماد به نفس ِ نداشته م، بدتر اومد زیرصفر، که وقتی برگشتم فقط گریه میکردم. بعدش با مربی قبلیم با ماشین آموزشگاه رفتم دوجلسه.بهترشده بودم. کاش یکم اعتمادبه نفس پیداکنم و بهتر بتونم به ترسم غلبه کنم. حالا تلاشمو میکنم. توکل به خدا. آیین نامه روهم گفتن دوباره باید امتحان بدی.این یکشنبه برم سراغش. هزینه شم بالاست. پولامم ته کشیده . برا خریدن ماشین تقریبا خالی شدم. حتی رفتم زیربار قرض و قسط. اما می ارزید. بهترشد خریدم باز گرونتر میشد و امکانشو نداشتم. فردا دوباره شنبه س. روز از نو روزی از نو. دارن میگذرن روزای عمرم. دارم پیر میشم بدون اینکه بفهمم. یکمی عصبی ام و بازم زود قاطی میکنم. تحمل سروصدا و اینکه دوروبرم شلوغ باشه ندارم. نمیدونم چرا سروصدا و وجود آدما انقدر بهمم میریزه. حتی عزیزام. بااینکه جونم درمیره برانفساشون، برادیدن خنده هاشون ، بااینکه اینهمه دوسشون دارم اما .. نمیدونم چمه. مامان دوباره حالش خوب نیس، جواب آزمایشش هم اومد و نشون میده همه چی بالاست، چربی، قند، تیروئید، همه چی. نگرانشم والا.

خداجونم شکرت

بسم الله الرحمن الرحیم

دیروز هم یه مسیر خیلی قشنگ و پرچالش دیگه رو رفتیم.. تقریبا هشتاد کیلومتر.. خیلی خوشحالم که خدا بهم توانایی همراهیشون رو داده. ممنونم خداجونم

 

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه بود/ بعد از تمرینهای شبانه و یه بار تجربه ی رفتن تا بابلسر، قرار بود تو اردوی نیمروزه ی رکاب زنی ۷۰کیلومتری با چالشهای سربالایی و سرپایینی شرکت کنم و کردم.. دوتا از سربالایی ها کم آوردم اما برای بار اول تجربه خوبی داشتم.. دوچرخه سواری یه دنیای عجیبی داره که قابل وصف نیست به زبونم. خیلی انرژی مثبت داره، و همه اونهایی که دوچرخه سوارن هوای همدیگه رو به شدت دارن و خیلی مهربونن.

بعد که برگشتم دم افطار گوشیم زنگ خورد ، خبر اومد که کیسه آب خواهرم پاره شده و دارن میبرنش بیمارستان.. دیگه روهوا بودم..تقریبا یه ماهی زودتر از موعد بود و نگران هم بودم.. نفهمیدم چطوری خودمو رسوندم تا بیمارستان انصاری تهران و تو سالن انتظار تادوصبح گریه میکردم تا خدا به مهنازم طاقت درد بده و مادر و بچه صحیح و سالم ازهم جداشن.. همین الانشم که مینویسم گریه م گرفته.. دل آرای نازنینم به سلامتی دنیا اومد و دنیامونو با اومدنش بهشت کرد برامون.. فرشته کوچولوی خاله منتظر نموند اردیبهشتی بشه:) دوست داشت تو همین فروردین دنیا بیاد.. خوش اومدی کوچولوی قشنگم ، تو زیباترین هدیه ی امسال به ماهایی، دلبرکم امیدوارم همیشه سلامت باشی و بخندی، و از خودت و زندگیت راضی باشی.. فدای دست و پاهای کوچولوت بشه خاله.

دوشنبه/ برگشتم سرکار.. دورم از خواهر دوقلوم که میدونم تو این وضعیت به کمکم احتیاج داره و ازین بابت دلم غصه داره.. خدایا به مامان بابای مهربونش کمک کن..

شاید تو همه عمرم قدر لحظه هایی که تو این فروردین تجربه کردم شاد و آروم نبودم.. خداجونم شکرت بخاطر اینکه همیشه هوامو داری.. دوستت دارم خدا..

ماه مهمونی خداست. همه تلاشمو میکنم تا صبور باشم و زود از کوره در نرم.. خداجونم توکل به خودت..

بسم الله الرحمن الرحیم

 

مجال

بی رحمانه اندک بود و

واقعه

            سخت

                        نامنتظر.

از بهار

حظّ ِ تماشایی نچشیدیم،

که قفس

باغ را پژمرده می کند.

از آفتاب و نفس

چنان بریده خواهم شد

که لب از بوسه ی ناسیراب.

برهنه

بگو برهنه به خاک ام کنند

سراپا برهنه

بدان گونه که عشق را نماز می بریم، ــ

که بی شایبه ی حجابی

با خاک

عاشقانه

در آمیختن می خواهم.

 

از : احمد شاملو

بسم الله الرحمن الرحیم

 تا وقتی زورم به قلم خودم نمیرسه.. از نوشته های بقیه مینویسم... اینو اما نمیدونم کجا خوندمش.. خیلی درسته

 

٭ شما زنها را نمیشناسید! زنها از همه چیز می ترسند.. از تنهایی.. از دلتنگی.. از دیروز.. از فردا.. از زشت شدن.. از دیده نشدن.. از جایگزین شدن.. از تکراری شدن.. از پیرشدن.. از دوست داشته نشدن.. و شما برای رفع این ترسها، نه نیاز به پول دارید، نه موقعیت، نه قدرت، نه زیبایی و نه زبان بازی. کافیست فقط حریم بازوانتان راست بگوید؛ کافیست دوست داشتن و ماندن را بلد باشید!

:::سیمین،بهبهانی