بسم الله الرحمن الرحیم
این روزا.. مثل اینکه رفته باشم جایی دور از دنیا باهمه اتفاقهاش و بعد دوباره پرت شده باشم همینجا.. یا مثل قصه ی اصحاب کهف که یهو یه فاصله ی چندساله گرفتن از زمان حالشون، انگار روحم یه سفر به یه جای خیلی دور داشته و هنوز چندتا تیکه اش همونجا جا مونده. انگار هرجایی که هستم، جسمم هست اما همه ی روحم، یا بهتربگم همه ی هوش و حواسم اونجا نیست، یه جور عجیب غریبی ام.. حس میکنم نیاز دارم برای تمرکز کردن تو محیط کارم یا حتی توخونه وقتی با مامان حرف میزنم،کمک لازم دارم یا یه چیزی کم داره مغزم.. میدونی..چند روز بود که خیلی عصبی بودم، بخاطر هر مسئله ای که پیش میومد فوری قاطی میکردم و شروع میکردم به غرزدن، با دوست و همکارهام هم کلا حرف نمیزدم، نمیخندیدم با خنده هاشون. حالم خوب نمیشد وقتی یه اتفاق خوب میفتاد.. بی تفاوت رد میشدم.. اما حالا انگار یه بخشی از وجودمو جایی جاگذاشتم و حتی عصبی هم نمیشم.. خوشحال که بماند.. نمیدونم شاید نشونه های دیوانگی باشه.. دلم میخواس حداقل مثل قبل شبها گریه کنم.. اما.. زیاد میخوابم.. میخوابم و تو عالم خواب تصمیم میگیرم به کی فکر کنم.. شایدم بیدارم و فکرامو با چشمهای بسته مرور میکنم.. اما خواب میبینم! نمیدونم.. دارم دیوونه میشم انگار..
این ترانه رو آقای عصار میخوند امشب.. دانلودش کردم و مدام تکرار میشه تو گوشم..
چيزی گذشته بين ما که جاش تو ترانه نيست
ديروز عاشقانه بود امروز عاقلانه نيست
ديروز زخمی از تو بود از جنگ برنگشته بود
ای کاش از کنار تو دلتنگ برنگشته بود
اصلا به من چه خوبی و اصلا به من چه که بدی
اصلا به من چه رفتی و اصلا به من چه اومدی
اصلا به من چه يک نفر يک دل نشد دو رنگ بود
اصلا به من چه اين همه چشمای تو قشنگ بود...
حکایت دل ماست..