بسم الله الرحمن الرحیم

سلام ای شب معصوم
سلام ای شبی که چشمهای گرگ های بیابان را،
به حفره های استخوانی ایمان و اعتماد بدل می کنی.
و در کنار جویبارهای تو، ارواح بیدها ارواح مهربان تبرها را می بویند.
من از جهان بی تفاوتیِ فکرها و حرفها و صداها می آیم..
و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این جهان پُر از صدای پاهای مردمی ست،
که همچنان که تو را می بوسند، در ذهن خود طناب دار تو را میبافند.
سلام ای شب معصوم
میان پنجره و دیدن، همیشه فاصله ای‌ست،
چرا نگاه نکردم؟
......چه روشنایی بیهوده ای در این دریچه ی مسدود سرکشید..
چرا نگاه نکردم؟
تمام بوسه ها و نوازش ها می دانستند که دستهای تو ویران خواهد شد، و من نگاه نکردم..

فروغ فرخزاد

بسم الله الرحمن الرحیم

خسته م چقدر.. دلم دریا میخواد..

بسم الله الرحمن الرحیم

هیس! اینجا ایران است.. برای حفظ جانت فقط آرام و بیصدا نفس بکش.. فقط همین.. 

سرت به جایی درحال بله چشم گفتن به اربابهایت، گرم باشد، حواست به نان شب درآوردن باشد ، مبادا سرت توی کتاب باشد! اصلا اگر فرصتی باشد برای خواندن.. برای حواس جمعی که توانایی درست فکر کردن داشته باشد.. 

بسم الله الرحمن الرحیم

بسم الله الرحمن الرحیم.. بسم الله الرحمن الرحیم.. 

این بسم الله را کی باید میگفتیم ..  نگفتیم و.. این شد حال و روزمان..

به که بگوییم؟ از چه سازمانی کمک بخواهیم  تا نجاتمان دهد از این حکومت ظالم فاسد؟ به کجا پناه ببریم از شر مردمانی که بی رحمانه میکشند.. کدام محکمه عاملان خونهای ریخته شده و داغ دل این همه ستمدیده را محکوم میکند؟ و چگونه؟ چطور میتوانند پاسخگوی تمام این بی عدالتی ها باشند؟ مجازات چهل سال فریب و  دروغ چیست؟

بسم الله الرحمن الرحیم

انقدر حرفهای دلم شبیه به حرفهایی هست که راوی داستان کوتاه "معبد" از احمدمحمود ، تو صفحه ی اولش میزنه.. و انقدر حال ندارم که حرف بزنم.. که .. کاش فقط کاش که اینجوری نبودم من.. 

بسم الله الرحمن الرحیم

یک ماه شد.. حتی بیشتر از این رفیق.. چراکه پیشتر از آن هم نمینوشتم از دل وامانده ام.. از نگرانی هایی که مثل ملخ می افتند توی مزرعه ی جانت، آفت فکر میشوند.. و..  تمامی ندارند نه! تمام نمیشوند انگار... برای آینده ی کودکان این سرزمین بی امید مانده، برای پدران و مادرانی که اندوه و شرم به چهره هایشان ماسیده.. و برای اینهمه کینه و خشم و حسد ِ به جا مانده در دلهای مان، از جنگهای اعصاب و روانی که به راه افتاده... تا به کجا این همه بی عدالتی جریان دارد؟ نمیدانم کجای تاریخ ِ عمر این کره ی خاکی ایستاد ایم که هنوز این حجم از جنون و فقدان را تاب آورده و زنده مانده است.. تا به کی زندگی روی زمین ادامه دارد؟ هرچند، پی ِ تمام شدنش نیستم.. پیِ مرگ نمیگردم.. برعکس قدر تمام ثانیه های نفس کشیدنم را میدانم.. اما از بیهوده ماندنم خجالت زده ام... از تمام نعمتها و داشته هایی که درست بکارنگرفته ام شان.. 

روزهایم فقط با کارکردن میگذرد.. حتی شبهایم هم.. دقیقه ای نیست که ذهنم آزاد شود از حساب و کتابهای شرکت.. دوستی میگفت این هم یک نوع خودکشی ست..البته گاهی هم طناب این دار را شل میکنم .. به قدر ِ نفس تازه کردنی توی جنگلی،گوشه ی طبیعتی، یا اصلا باصدای خنده های مامان و بقیه، و یا لابلای صفحات کتابی، خودم را گم و گور میکنم.. دلم را و تنهایی اش را، میسپارم به دوش عقربه ها، چون آنها پیوسته و بی هیچ خستگی، میروند.. باید رفت.. باید گذاشت و گذشت.. میدانم که اگر این فعل را درست و تمام یاد بگیرم، دیگر نه از دلتنگی هایم چیزی میماند، نه خاطر هایم مجال ِ خودنمایی پیدامی کنند.. اصلا گم و ناشناس و.. دور.. دور از دلم.. از خودم... سکوتم ازین فاصله گرفتن از خود است.. فاصله ای به اندازه ی نرسیدنِ صدای کلماتم به این چهاردیواری...