بسم الله اارحمن الرحیم
نمیدونم این متن ازکیه
تصميم های بالغانه می گيريم، یکهو عشق سر راهمان سبز می شود. رفتارهای عاشقانه می كنيم، چراغ های تمام شهر قرمز می شود! مهمانی می رويم، می گوييم، می خنديم، می رقصيم؛
توی راه برگشت اما دلتنگ همان سكوت خانه ی خودمان هستيم.
توی سكوت خانه، آنقدر با آرزوها و حسرتهايمان كلنجار می رويم، مشتاقتر از قبل، دوباره برای دورهمی های شلوغ نقشه می كشيم!
ما آدم های عصر معاصريم. آدم های گاه اين ور بوم و گاه آن ور بوم ! آدم های مثل ابر بهار حالی به حالی ! عشق را می خواهيم و نمی خواهيم. وابستگی را می خواهيم و نمی خواهيم. محبت را، عادت را، سرخوشيهای برخواسته از دوست داشتن و دوست داشته شدن را، می خواهيم و نمی خواهيم !
انگار كه زودتر از آنچه بايد، روحمان خط...، قلبمان زخم ... فكرمان خراش ... خورده است! و حالا تمرين " محافظه كاری " می كنيم. تمرين " خود سانسوری" تمرين هزار راه ديگر برای دوباره زخم نخوردن. دوباره پس زده نشدن!
هرچه می كنيم برای فرار از حقيقت بزرگی به نام " تنهايی" است كه می خواهيم و نمی خواهيم ...
ما آدم های عصر معاصريم ...آدم هايی كه عادت به هيچ وضعيتی جز وضعيت فعلی نداريم! آدم هايی كه به راستی هيچ كس را جز " خودمان " گم نكرده ايم !