شنبه بود ولی انگار سه شنبه بود، خیلی که بهت سخت و طولانی بگذره فکرمیکنی چندروز گذشته.

انقدر هوا سرد شده که میترسم از دوباره سرماخوردنها و بیماری کرونا.. میترسم از اینکه امسال هم تموم نشه این لعنتی..

خسته م ، اما قد ستاره های آسمون انرژی و لبخند دارم برا ادامه،  و برااینکه خودمو با جریان زندگی که داره تند و تند میگذره همراه کنم..

شادی و شوقم بخاطر وجود یه مسافر کوچولوئه که یه خنده ش قد یه عمر جنگیدن،می ارزه.. سال دیگه این موقع ، خاله ی یه دختر نازنازی ام که مثل فرشته هاست و هنوز بوی بهشت میده..

بعضی وقتها یه نگرانی هایی میاد تو دلم ، که میخوام همونجا دفن بشن، . ذهنمو درگیر نکنن.. حتی بعضی موقعها میبینم دارم واسه اتفاقی که هنوز نیفتاده اشک میریزم.. نمیدونم چمه

دلتنگم برای بابا.. دلم شورشو میزنه..