بسم الله الرحمن الرحیم

پنج شنبه. صبحش بارونی بود

رفته بودم نمایندگی که شیشه بالابر سمت راست جلو رو درست کنن، گفتن قطعه شو نداریم فقط صبر کن باتری ساز بیاد شیشه رو برات بده بالا موقتا، تا قطعه برسه! نمی‌فهمم چه نمایندگی هستی که موجودی قطعه ت صفره، اونم قطعه ای که آقایون جنس آشغال میزنن و بعد از یک سال سیم پاره میکنه، خوششون میاد مردم کارشون گیر اینا باشه، همیشه باید یه چیزیو ناقص بسازن که خراب شه ملت گرفتار شن، هدف همون گرفتاریه و بس،  نیم‌ساعت ایستادم آخرش دیدم اصلا بلد نیست گفت من نمیتونم.. بردم یه نمایندگی دیگه، مجبور بودم هرجوری هست درستش کنم چون پنج شنبه بود، دیگه اگه باز میموند معلوم نبود چه بلایی بیاد سرش ، انقدر که امنیت داریم تو مملکت ، حتی تو حیاط خونه که امنیتش فوق العاده بالاست! خلاصه که درست شد ولی لعنت بیاد به همه مسئولهای این مملکت که رکورد جهانی بی مسئولیتی و کثافتی رو شکوندن.

گرونی بیداد میکنه .. چه خبرتونه.. چرا نابود نمیشید چرا یه جا صاعقه نمیزنه بهتون آشغالهای بی همه چیز

بسم الله الرحمن الرحیم

تا کی چوب بی کفایتی و بی مسئولیتی بالایی ها رو بخوریم؟

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه ست/ حدودای غروب 

انقدر شبا دیر برمیگردم از سرکار که ، وقتی یه روزی ساعت پنج و نیم برسم خونه مامان میگه چه زود اومدی! درصورتیکه ساعت کاریم تا چهاره.. خودمو غرق حساب کتاب‌ها و ثبت و ضبط سندها کردم و یه جورایی زدم به کوچه علی چپ، تا بگذره..امروز یه عالمه آلوچه ی دزدی خوردیم، اون همکارام که میرن می‌چینن خودشون درخت آلوچه دارن، حتی بعضیاشون باغ دارن. ولی اونها بیشتر از من مشتاقن.  انقدر آلوچه تو میوه فروشی گرونه که من  تاحالا نخریدم. توت و توت فرنگی و زردآلو هم خیلی گرونه و نمیشه خرید. البته الان دیگه چی گرون نیس؟ لعنت بیاد بهشون که زندگی رو برای ملت سخت کردن

دیروز فهمیدم نمایشگاه کتاب هم تاریخش گذشت و من حواسم نبوده.‌اصلا حس و حال رفتن هم نداشتم.‌

چقدر هوا خوبه. دیروز کلی بارون بارید. امروز گرم و آفتابی، هوای بهار همیشه اینجوریه یه روز سرد یه روز گرم. وقتی پنجره ها رو باز میذاریم صدای آواز پرنده میاد، یه نسیم خنک هم همراهشه،  آرومه ، دل نشینه. خدایا شکرت

دلم میخواد برم‌رکاب بزنم.‌همه چیو بشوره ببره. نمیشوره ها. ولی راحت تر میشه نفس کشید.

میخوام یه هفته برم استراحت. برم مسافرت. یه جایی که هنوز ندیده باشم. شدیدا سفر لازمم. کاش میشد مغزمون یه دکمه داشت که هروقت خواستیم میذاشتیم تو حالت استندبای، بعدش دیگه هیچ فکر مزاحمی تو سرمون نمیچرخید، سکوت محض..

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

جمعه ست، نشستم منتظر توی کارواش، کنار خیابون، درختهای بلند کنار همن و باد داره تکونشون میده، انگار همه باهم دارن سلام میدن،  روبروم اونطرف بلوار ، زمین‌های خالیه که توشون علفهای هرز بلندشدند و سرخم کردند به جهت باد.. بهارها و تابستونها ، تقریبا تمام کوچه هاو محله ها سرسبز و پر از درختهای میوه ست، نارنج، آلوچه ، توت ، ازگیل ژاپنی . تمشکها و آلبالوها رو هنوز جایی ندیدم رسیده باشن، یه جوری طبیعت  قشنگه که حیفه تو این حال و هوا بشینی توی خونه. جنگل‌های اطراف شهر ، تالابهاش، خیلی آرامش بخشه. دریا و رودخونه همیشه شلوغتر، مخصوصا کنار ساحل، ولی بازم خوشکلی های خودشونو دارن.

ازینکه اینجام و دیدن این همه زیبایی نصیبم شده، خوشحالم و راضی  . خداجونم شکرت. ازینکه سلامتی دارم و میتونم لذت ببرم از بودن کنار عزیزام، احساس خوشبختی میکنم، خدای مهربونم شکرت.

سعی میکنم لابلای ادامه ی روزهای عمرم که بیشترش به کار میگذره، کتاب‌های نخونده رو بخونم.

دارم تلاش میکنم زندگی م طوری پیش بره که تنهاییهام کمتر اذیتم کنه. میخوام ذهنم درگیر نداشته هام نشه.‌ تصمیم گرفتم تا یک مدت به اینکه چیزی یا کسی رو بدست بیارم یا به زندگیم اضافه ش کنم فکر نکنم.   این ثبات و یکنواختی، قطعا بهتر از امیدهای واهی که بعدا میخوان تبدیل به ناامیدی و سرخوردگی بشن ، هست.

+ترجیح هیچ آدمی تنهایی نیست، اما فقط تا موقعی که دلش نشکسته باشه.. و تا وقتی که کمر اعتماد به نفسش خم نشده باشه و قدرت ایستادن داشته باشه..

 

بسم الله الرحمن الرحیم


یک وقتهایی هم واژه ها را در همهمه ی ذهن گم می کنی، انگار کلمه ها توی مغزت مثل مورچه ها راه می روند ولی تسلیم قلم نمی شوند...


-واژه های مُرده‌ را از میان گورهای تاریکشان بیرون بکش
و بخوان نامه های سرخِ سر به مهر شده را ..
از رازهای خونین و مرگبار و اشک آلود پرده بردار.. 
به دام بیفکن افکار پریشان و سیاه ِ یاغی را، که تن به اسارت کاغذ نمی‌دهند،
تنها نوش‌داروی این زهر، «نوشتن» است..
بعد از آن سفیدی ست، نور است، آسودگیِ خیال است، و رهایی..

     *****

+چرا بی هوا سرد شد باد؟
چرا حرف های من از دهن افتاد؟
قیصر امین پور

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه، ۲۷ فروردین

این روزها رو میشمرم تا .. تا نمیدونم چه اتفاقی بیفته.. فقط این ساعتها و این دقیقه هان که شاهد حال دلم هستن.. اما حیف که از دست میرن، نمیمونن ومیگذرن و تموم میشن، کاش یه جایی هم می‌شد تک تک ثانیه های بی قراری رو گواه دلت بیاری،  پیش اونی که خبر نداره چه بلایی به سرت آورده.. 

کاش زودتر خودمم تموم شم باهاشون.. 

+خدا.. خدا هم میبینه و میدونه.. ولی متاسفانه خبری از او هم نیست.. 

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه، بیست فروردین ۱۴۰۱/ 

سال نو شد و دوباره بهار و گرمی و طبیعت قشنگش بعدِ زمستون سرد و بی روح، از راه رسید. تازگیا ، خیابونهای شهر پر از عطر بهار نارنج شدن ، وقتی پیاده یا بادوچرخه میریم، مست میشم از بوی شکوفه ها ، یه شادی و آرامش عجیبی میشینه به تنم.. حتی تو اوج حالِ خوشم هم یاد تو و این بلاتکیفی که جا گذاشتی به دلم، اذیتم میکنه.. اما به روی خودم نمیارم. میذارم همینجور سکوتِ بین مون ادامه داشته باشه.. مگه اینکه شاید یه روز خودت بخوای و بشکنیش، شاید تا اونموقع دیگه مثل حالا اهمیتی برام نداشته باشی.. اما مطمئنم بازم بهت گوش میدم، بازم اون گوشه از قلبم که برای توئه تندتر میتپه، اما خب.. قطعا مثل قبل خوشحال و آروم نیستم کنارت.. هربار که اومدم بنویسم میخواستم آخرین موضوعی که به قلمم میاد تو باشی.. ولی همش ازهمون اول میپری وسط کلمه هام.. میای تو ذهنم و فکرمو راحت نمیذاری.. بگذریم.. این بهار مثل بهار سال قبل ، خوش خبر بود.. بهار پارسال مبارک شد به قدم یه فرشته کوچولوی ناز و دوست داشتنی و امسال هم به امید خدا،  پربرکت میشه به حضور عروس خانواده.. باورم نمیشه داداش کوچولوی غرغروی من انقدر بزرگ شده که میخواد داماد بشه.. خداجونم شکرت که میتونم این روزای خوب رو ببینم.. الهی که خوشبخت ترین باشی عشق خوش تیپ آبجی. آمین.. به این فکر میکنم که مامان کم کم داره به تمام آرزوهاش میرسه.. خداجونم شکرت.. فقط من این وسط موندم رو دستش.. اگه میتونستم خودمو محو میکردم از دید خانواده، تا انقدر با دیدن من ناراحت نشن و برای آینده ی نداشته م غصه نخورن.. سال ۱۴۰۰ رو که بخوام مرور کنم، از خوبیهاش این بوده که تونستم ماشین بخرم ، گواهی نامه بگیرم و دیگه باماشین خودم برم شرکت ، باهاش برم بازار خریدای خونه رو راحتتر انجام بدم، تونستم کلی بادوچرخه م رکاب بزنم و برم جاهای قشنگ رو ببینم ، جاهایی که حتی تصورشم نمیکردم تنها بتونم برم.. کلی دوستای خوب و صمیمی که به واسطه ی همرکابی باهاشون، پیداشون کردم.. از نظر شغلی پیشرفت خاصی نداشتم.. فقط تجربه ی بیشتر و یادگرفتن یه سری مسائل که خب، ذاتِ تحت فشار کارکردن، به شعور کاری آدم اضافه میکنه.. از نظر مالی، فقط درجازدم و تاتونستم قسط پرداخت کردم. چون ماشینی که خریدم با وام بود.. از نظر جانی و سلامتی، خداروشکر و حتی صدهزاران مرتبه شکر که هنوز سالمم . و الهی که مریضی ها دورباشه از همه..آمین.. از نظر اخلاقی هم شاید یه جاهایی بهتر بودم ولی نقطه ضعفام هنوز سرجاشونه.. سال ۱۴۰۰ یه بدی بزرگی که درحق خودم کردم این بود که کتاب نخوندم ، یاخیلی کم خوندم...کاش امسال دیگه برگردم به کتابهام.. از نظر روحی شاید پسرفت داشتم.. کمتر شبی بوده که باگریه نخوابیدم.. تو تنهاییم به شدت غصه دارم ، ولی خداروشکر ظاهر رو حفظ میکنم..بالاخره یه جوری باید این روزها بگذرن تا عمر تموم بشه.. اگه بخوان با زانوی غم بغل گرفتن بگذرن، فقط به خودم بدی میکنم، نه کسی دیگه. هیچکس هم نمیتونه حالمو خوب کنه الا خودم.. اما شب ها دیگه توان مقابله م با هجوم فکرها و ناامیدی ها، تقریبا صفره.. شبها خوبیش اینه که کسی نمیبینتت و کسی هم قضاوتت نمیکنه، بخاطر همین میتونی راحت و بیصدا اشک بریزی.. از وقتی سال ۱۴۰۱ شروع شد، تو هم یهو ازم فاصله گرفتی.. دلم نمیخواد بهت اینهمه فکر کنم ولی برعکسه.. فکرت ازسرم بیرون نمیره. کاش هرگز نمیشناختمت.. کاش برمیگشتم و از اون روز که دیدمت راهمو کج میکردم و هرگز نمیومدم سمتت.. کاش بعضی آرزوهای این مدلی برآورده میشد.. 

بسم الله الرحمن الرحیم

بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک ،
شاخه های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید ،
برگ های سبز بید ،
عطر نرگس رقص باد ،
نغمه شوق پرستو های شاد ،
خلوت گرم کبوتر های مست...
نرم نرمک می رسد اینک بهار ،
خوش به حال روزگار !

خوش به حال چشمه ها و دشت ها ،
خوش به حال دانه ها و سبزه ها ،
خوش به حال غنچه های نیمه باز ،
خوش به حال دختر میخک - که می خندد به ناز
خوش به حال جام لبریز از شراب
خوش به حال آفتاب.

خوش به حال من ، گرچه - در این روزگار -
جامه رنگین نمی پوشی به کام ،
باده رنگین نمی نوشی ز جام ،
نقل و سبزه در میان سفره نیست،
جامت - از آن می که می باید - تهی یست


ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم !
ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب !
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار.

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ ؛
هفت رنگش می شود هفتاد رنگ!

شعر از : فریدون مشیری

بسم الله الرحمن الرحیم

یکشنبه، یک اسفند

اگه سرنوشت من و تو به هم گره خورده باشه.. اگه قراره "بزودی" ِ تو یه روزی به همین زودی، برسه...

آنقدرها سکوت تو را گوش می دهم

تا گوشـــم از شنیدنِ بسیار کَر شود

تــــو در منی و شعـــرم اگـــــــر حافظانه نیست

"عشقت نه سرسری است که از سر بدر شود"

"محمدعلی بهمنی"

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه، ۲۳بهمن

سه شنبه ی این هفته روز پدره..تو لیست تماسهام چک کردم دیدم باهاش سه ماه شده که حرف نزدم.. پیام دادم ولی صحبت نکردم.. بابا تا وقتی باهامون بود، حواسش به این نبود که ذره ذره داره از بین مون میبره.. عزت نفس و اعتماد به نفسمون رو.. ولی حالا چی.. اصلا به این فکر میکنه که چی باعث شده اینجوری ماهارو از خودش دور کنه.. خیلی به آینده ش فکر میکنم.. به آینده بچه هاش هم .. نگرانم که تو روزایی که احتیاج داره ، زن و بچه ش کنارش میمونن یا نه.. اگه روزی بفهمم بهم احتیاج داره دریغ نمیکنم، اینو مطمئنم.. ولی مطمئن نیستم ازش خبردار بشم یا نه..خودم که خیلی جاها بوده و هنوز هست که به وجودش احتیاج دارم. به حمایتش. به محبتش که وقتی کنارمون بود هم اونجور که باید میبود نبود.. کاشکی سلامت باشه و روزگار پیریش بهش سخت نگذره..

یادمه وقتی صحبت مریضی مامان شده بود، و من مستاصل بودم ازینکه هرجا بردیمش خوب نشده، و نمیدونم دیگه باید برای درد کمرش چیکار کنم، بهم میگفتی اینکه مادر و پدرامون پیر بشن و مریضی های جورواجور بیاد سراغشون رسم روزگاره.. برای یه سری درداشون کاری نمیتونی بکنی و خداباید بخواد که بهبودیشون حاصل بشه، گفتی باید کنار بیای و قبولش کنی.. میگفتی و من اشک میریختم چون نمیتونستم قبول کنم مامان دیگه کمرش خوب نمیشه.. 

بچه ها هیچوقت نمیتونن تحمل کنن مادر پدراشون درد میکشن.. برعکس هم هست.. ولی در مورد بابا.. نمیدونم شاید هم همینجور بوده براش ولی متوجه دردکشیدنامون نبوده.. فکر کنم ارسطو بود که میگفت آدمها هیچوقت کاری که اشتباهه رو انجام نمیدن.. و منظورش این بود که غافلن از اشتباه بودنش.. غفلت بابا ناشی از تربیت خانوادگیش بود.. و تربیت نادرست خانواده ش هم بخاطر غفلت پدر و مادری که خوشون قربانی غفلت دیگه ای بودن.. 

نمیخواستم بحثو اینهمه کش بدم. میخواستم از تو بنویسم.. از تو که دیروز یه وجهه ی دیگه ازت دیدم.. پسری رو دیدم که انگار پدرش بودی و فقط تنها خواسته ت از دیدار دیروز آشنایی من و او بوده.. دیروز بعداینهمه سال دیدمت.. دلم میخواست یه بغل طولانی ازت میگرفتم ولی موقعیتش نبود.. کاش زودتر بهم معرفیش کنی.. خیلی ذهنمو درگیر کرده.. بهم گفتی ماها از یه سری اتفاقها برداشتهایی میکنیم که اون اتفاق رو خوب یا بد جلوه میده، بستگی به برداشت ما داره...

چقدر حرص خوردیم ولی بعدش کلی خندیدیم و جبران شد.. بعد اون اتفاقی که افتاد و جفتمون دلخور بودیم از نامردی اون راننده هه، فقط گفتم تو اینجوری نباش.. گفتی چشم.. صدات.. دستات.. حتی نفست برام عزیزه.. کاش ما اینقدر ازهم دور نبودیم.. نمیدونم چرا اینقدر از دیروز به دلم نشستی.. خدایا عاقبت مارو به خیر کن.. آمین.. خداجونم شکرت..

هرروزی که جدای از دنیای کار و آدماش میگذره، خیلی خوبه و خوش میگذره.. من برای این کار ساخته نشده بودم. ولی تحمل میکنم تا اون اتفاق خوبی که تو گفتی بیفته..  

+ مشکل ما آدمهایی هستن که هنوز فکر میکنن فقط خودشونن که خدا رو شناختن و دارن راه درست رو میرن.. غفلت این مدل آدمها فقط یه خانواده رو نه، کل جامعه رو نابود کرده..

بسم الله الرحمن الرحیم

آخرین باری که میومدم اینجا بنویسم دوشنبه ی هفته ی پیش بود، تاریخ زده بودم سیزده بهمن، نوشته بودم "یکی" و همینجور نصفه کاره مونده بود.. بلاگفا همیشه تو قسمت نوشته ی جدید، هرچی که از قبل نیمه مونده باشه ، نگه میداره به همون حالت.. یادم نیس چی میخواستم بنویسم. مثل هر دفعه که میرم برای یه دوست یا آشنا، که خیلی وقته باهاش حرف نزدم یا حالشو نپرسیدم ، تکست بفرستم ولی میرم صفحه شو (مثلا تلگرام یا واتس اپ رو) باز میکنم، میبینم یکی کاری ازم خواسته، ازیادم رفته انجامش بدم، یا فلان پیام رو هنوز جواب ندادم.. بعدش که اوناروجواب میدم اون که اصلا به نیتش اومده بودم، از ذهنم میپره کلا.. بعد یه موقعی یادم میفته که دیرشده.. کلا رو دور فراموشی ام.. انقدر بی تفاوت شدم نسبت به مسائل که هیچی نه خوشحالم میکنه نه ناراحت.. یه احساس خالی بودن دارم.. بهتره بگم فقدان احساس دارم نسبت به همه چی..

I wanna take you somewhere
So you know I care
But it's so cold
And I don't know where
I brought you daffodils in a pretty string
But they won't flower
Like they did last spring
And I wanna kiss you, make you feel alright
I'm just so tired to share my nights
I wanna cry and I wana love
But all my tears have been used up

On another love, another love
All my tears have been used up
On another love, another love
All my tears have been used up
On another love, another love
All my tears have been used up, up

And if somebody hurts you
I want to fight
But my hand's been broken one too many times
So I use my voice
I'll be so fucking rude
Words they always win
But I know I'll lose
And I'd sing a song
That'll be just ours
But I sang 'em all to another heart
And I wanna cry
I wanna learn to love
But all my tears have been used up

On another love, another love
All my tears have been used up
On another love, another love
All my tears have been used up
On another love, another love
All my tears have been used up, up

 

I wanna sing a song
That'd be just ours
But I sang 'em all to another heart
And I wanna cry
I wanna fall in love
But all my tears have been used up

On another love, another love
All my tears have been used up
On another love, another love
All my tears have been used up

بسم الله الرحمن الرحیم

سی و پنج سال تموم.. هی عقربه چرخید و من چرخیدم .. کلی جا و کلی راه بود که باید میرفتم و نرفتم و برعکسش.. کلی اتفاقهای خوب و بد رو دیدم..از باید و نبایدها بگذریم.. خلاصه عمریه براخودش ۳۵ سال..  تا حالاش سر از کار این دنیا و آدماش در نیاوردم که هیچ.. تو کار خودمم موندم.. یعنی جمع و جورش که کنم ، به قول ما حسابدارا تراز نیس، بالانس نیست طرف بدهکار و بستانکار.. اینکه شرایط الان راضی نگهم داشته و قانعم به همینا، بیشتر بخاطر اینه که میترسم ریسک کنم و این ثباتی که بعد سالها بهش رسیدم رو از دست بدم، ترجیح میدم همینی که هست رو با چنگ و دندون حفظ کنم و تو همین اوضاع باهمه سختی ها و گند و کثافتش بمونم، نه تغییر و نه حتی تلاش برای عوض شدن شرایط و آدمای دور و برم..  برای هیچکدوم انگیزه ای ندارم.. مردم ما فلجِ این مستبدا شدن و نمیتونن حرکت کنن.. 

حالا مگه تهش میخواد چی بشه، تهش کجاس اصلا .. اصلا معلوم نیس ..وقتی به این فکر میکنی که معلوم نیس همین فردا باشی یا نه، خیلی چیزا معنی و ارزششون رو از دست میدن..

بسم الله الرحمن الرحیم

پنج شنبه. ۲۷آبان/ پاییز خدا باهمه قشنگیاش دلبری میکنه .. تو دل من آشوبه این روزا.. از خطر کردن و از اینکه مدام فکرم بین رفتن و موندن گیر کنه، بیزارم.. اما گیر کردم.. ازین مطمئن نیستم که شرایطی که میخوام براش خطر کنم امیدوارکننده ست، یا فقط خواسته ی دلمه که امیدوارکننده باشه.. یعنی دارم به امید واهی فکر میکنم یا واقعی.. 

بسم الله الرحمن الرحیم

دوشنبه، ۲۴آبان

درحالیکه من اینجا نشستم و دارم دمنوش و شکلات میخورم و فکرم پیش برادرخواهرام و مادرمه که مشکلاتشون شده غصه ی این روزام، یه نفر توبیمارستانها دنبال تخت خالی میگرده که پدربزرگش رو که اکسیژن خونش پایین اومده و نیازبه بستری داره، بستری کنه، یه نفردیگه از زور بی خانمانی و فقر دختر هفت ساله ش رو میفروشه به یه مرد پنجاه و پنج ساله و دخترک به سختی از آغوش مادرش جدامیشه، یه نفر دیگه نشسته دودوتا چهارتامیکنه که از کدوم خرجش بزنه، تا بتونه تاجای ممکن صرفه جویی کنه و زندگیشو از نو بسازه، پولش ذخیره بمونه برای خرید وسایل لازم خونه ای که خالی از وسیله ست، یه نفر دیگه تو شهر غریب ، تنها و دور از خانواده ش، تواتاق تاریکش داره به دختری فکرمیکنه که چندساله میخوادش اما توانایی مالی و جرئتش رو برااینکه بتونه باهاش ازدواج کنه نداره، یه نفر دیگه از آهنگی که تو ماشین همکارش پلی میشه، دلش به درد اومده و حواسش نیس همکارش متوجه اشک ریختنش تو راه برگشت به خونه شده و به روش نیاورده، یه نفر دیگه داره پسرشو میخوابونه و به چجوری بزرگ شدن و آینده بچه ش فکر میکنه و اشکهاش سرازیر میشه چون مطمئن نیس باشوهرش رابطه ی موندگاری داشته باشه، یه نفر دیگه درحالی که سرطان اکثر نقاط بدنش رو درگیر کرده و میدونه کمتر از یک سال دیگه دووم میاره ، با دوستاش رفته تفریح و نشستن دور آتیش و گل میگن و میخندن و بهشون میگه باید تامیتونه لذت ببره از آخرین روزاش، یه نفر دیگه مادریه که یه پسر معتاد داره که از روی زن و بچه ش خجالت میکشه و ولشون کرده به امون خدا و اومده ور دل مادر پیرش زندگی میکنه، مادره خودش پادرد و هزارجور مریضی داره ولی میره خونه مردم کار میکنه تا خرجشون درآد، یه نفر دیگه داره عروسشو کتک میزنه چون با وجود اینکه میبینه پسرش افتاده زندان، بازم ازش حامله شده، یه نفر دیگه ... و نفرات دیگه... هزارتوییه برای خودش این دنیا.. مثل پیاز لایه لایه س.. هر لایه شو هم میکنی بوی بدبختی و بیچارگی میپیچه تو دماغت و اشکتو درمیاره.. 

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه، 21 آبان/ جنگل بِزچَفت ، بارون امروز یه سره بارید، نشد با راه سبز بریم، با ماشین زدیم به دل جنگل، جای عزیزانم خالی، زیباترین صحنه هارو دیدم و لمس کردم امروز ، خدایا شکرت، مثل همیشه عکسهاشو گذاشتم توکانال.. حالم خوبه این روزا، قدر تموم لحظه های نابی که تجربه کردم رو میدونم خداجونم، شکرت، شکرت که بهم این توانایی رو دادی که بتونم باشم و لذت ببرم، خدایا شکرت بخاطر وجود دوستهای خوبی که همیشه رفیق و همراهن..

خدای مهربونم بخاطر همه قشنگیات شکر.

+چفت به معنی چرا . بزچفت یعنی محل چرای بز. یک اسم محلی مازندرانی هست که روی یکی از پارکهای جنگلی گذاشتن.

+تو همه آخرهفته هات تو سفر میگذره.. میشد حدس زد.. هنوز بهونه ای ندارم برای دیدنت.

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پنج شنبه بود، 20آبان.

بارونی و دلچسب.. به قدری آرامش داشتم که میتونستم تموم روزو رانندگی کنم.. اولش یه سر رفتم پیش بچه ها ،روز جهانی حسابدار بود، باهم یه جشن کوچولو گرفتیم. بعدش به کارای عقب مونده رسیدم. غروبی هم رفتیم پیش خانواده دایی..همه آخر هفته ها رو باید مرخصی گرفت :دی ! اینجوری یه روز به کارای اداریت میرسی، یه روزشم استراحت و دوچرخه. بعدش دوباره روز از نو روزی از نو..

خدایا شکرت که یه فصلهایی از سالت هم این مدلی بهمون حال میدی.. خداجونم هوای دل همه مونو ، مخصوص اونایی که بیقراره رو داشته باش. آمین

+امروز یه چیزیت بود، بهم نگفتی ولی فهمیدم سرحال نیستی.. اما هنوز نمیدونم بیام سمتت یا نه.. هنوز میترسم مثل گذشته اشتباه کنم.. اشتباه کنیم.. 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

شنبه .15 آبان. 

پاییز خدا هم نصف شد.. دلم یه جنگل پاییزی میخواد..دوس دارم غرق بشم تو رنگهای قشنگ برگ درختها.. دیگه بیرون نیام.. دنیای بیرون از طبیعت برام یکم سنگین شده این روزا.. مثل ربات کار میکنم.. فراری ام از معاشرت با آدمهای اونجا.. همه شون اون مدلی هستن که اصلا نمیتونم کنارشون خوشحال باشم. میدونم من غیر طبیعی ام. ولی نمیتونم تغییرش بدم. یعنی یک نفر هم بین پنجاه-شصت نفر پیدا نکردم که بارون حالشونو ازین رو به اون رو کنه.. یا با دیدن و خوندن کتاب ذوق زده بشن.. یا حتی درک کنن این حالو.. نمیدونم چرا همش افتادم جاهای اشتباهی.. آخه انگار من از اولشم اشتباهی دنیا اومدم. چون بابا و مامان جفت هم نبودن، برای هم نبودن.. نمیدونم.. این فکرای الکی از کجا میاد تو ذهنم.. خدایا.. شکرت خدا

بسم الله الرحمن الرحیم

جمعه / چهاردهم آبان

یه روز بارونی. اما عصرش با دوچرخه. سرد بود اما لذت بخش بود. تا دریا رفتیم. رکاب که میزنی کلی انرژی فوارن میکنه سمتت.. همه دل گرفتگی ها رو یادت میره. روحیه ت دوباره استارت میخوره و آپلود میشی. از نو متولد میشی. خدایا همیشه بهم ابن امکانو بده. شکرت خدای مهربون.

هوا هوای پاییزیه. (تو همیشه این موقعها بهم میگفتی : هوا هوای توئه، فردا که بارون قطع بشه و آفتاب بزنه، هوای منه) سرده . بارون میزنه. درختها زرد و نارنجی و قرمز شدن و برگهاشون شروع کرده به ریختن. پاییز و بهار خیلی فصلهای خوبین. پاییز بهترینه برای من. خدایا شکرت بابت همه ی زیبایی هاش. 

چندوقته متوجه شدم که گردنمو کج نگه میدارم. ناخودآگاهه و خیلی دونستن این موضوع و اینکه نمیتونم جلوشو بگیرم آزارم میده. گردن بند طبی استفاده کنم چی؟ درست میشه؟

گفته بودم یه بار، که ماها عادت میکنیم.. داریم به نبودنها عادت میکنیم.. یه سری لباس دم رفتنی گذاشت و رفت و گفت اگه خودت نمیپوشی بدمشون بیرون.. با اینکه میدونم اصلا وقت نمیکنم بعضی هاشونو بپوشم ولی دلم هم نمیاد بدم بیرون...

 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

پنج شنبه 13 آبان/ یه داستان کوتاه هست به اسم سوگواری فکر کنم. بازم اگه درست یادم باشه از شاهکارهای چخوفه. داستان یه گاری چیه که میخواسته درد دل کنه با یکی. یه غم بزرگی تو دلش بوده ، به تازگی پسرش رو از دست داده بوده و هی میخواسته راجع بهش با یکی حرف بزنه.. هی مسافرا میان سوار میشن میاد بگه ، میبینه نمیشه ، کسی بهش گوش نمیده.. خلاصه آخرش خسته و کوفته میاد میشینه تو آغل اسبش، باهاش درد دل میکنه و براش حرف میزنه.. شده حکایت من.. میخوام با یکی بشینم ساعتها حرف بزنم.. اما کسی نیست..میشینم اینجا دفترهامو سیاه میکنم.. کلی میگم.. اما دفتر لعنتی حرف نمیزنه باهام.. مامان خیلی بی تابی میکنه.. میگه دلم تنگ میشه نگاه به عکسا و فیلماشون میکنه و گریه میکنه.. شبا زود میخوابه. داره افسرده میشه :((

بارون میباره شدیدا.. میخواستم برم یه کارت به کارت انجام بدم. ماشینو گرفتم رفتم کل شهرو دور زدم .دلم گرفته بود. دلم میخواست برم تو جاده.. برگشتنی افتادم تو جوی آب از بی حواسی. یه چرخ ماشین رفت توش. خوب شد به کسی نزدم. بارون هم حالمو خوب نکرد. چرا پس؟

+بهم پیام فرستادی..