دوشنبه، ۲۴آبان

درحالیکه من اینجا نشستم و دارم دمنوش و شکلات میخورم و فکرم پیش برادرخواهرام و مادرمه که مشکلاتشون شده غصه ی این روزام، یه نفر توبیمارستانها دنبال تخت خالی میگرده که پدربزرگش رو که اکسیژن خونش پایین اومده و نیازبه بستری داره، بستری کنه، یه نفردیگه از زور بی خانمانی و فقر دختر هفت ساله ش رو میفروشه به یه مرد پنجاه و پنج ساله و دخترک به سختی از آغوش مادرش جدامیشه، یه نفر دیگه نشسته دودوتا چهارتامیکنه که از کدوم خرجش بزنه، تا بتونه تاجای ممکن صرفه جویی کنه و زندگیشو از نو بسازه، پولش ذخیره بمونه برای خرید وسایل لازم خونه ای که خالی از وسیله ست، یه نفر دیگه تو شهر غریب ، تنها و دور از خانواده ش، تواتاق تاریکش داره به دختری فکرمیکنه که چندساله میخوادش اما توانایی مالی و جرئتش رو برااینکه بتونه باهاش ازدواج کنه نداره، یه نفر دیگه از آهنگی که تو ماشین همکارش پلی میشه، دلش به درد اومده و حواسش نیس همکارش متوجه اشک ریختنش تو راه برگشت به خونه شده و به روش نیاورده، یه نفر دیگه داره پسرشو میخوابونه و به چجوری بزرگ شدن و آینده بچه ش فکر میکنه و اشکهاش سرازیر میشه چون مطمئن نیس باشوهرش رابطه ی موندگاری داشته باشه، یه نفر دیگه درحالی که سرطان اکثر نقاط بدنش رو درگیر کرده و میدونه کمتر از یک سال دیگه دووم میاره ، با دوستاش رفته تفریح و نشستن دور آتیش و گل میگن و میخندن و بهشون میگه باید تامیتونه لذت ببره از آخرین روزاش، یه نفر دیگه مادریه که یه پسر معتاد داره که از روی زن و بچه ش خجالت میکشه و ولشون کرده به امون خدا و اومده ور دل مادر پیرش زندگی میکنه، مادره خودش پادرد و هزارجور مریضی داره ولی میره خونه مردم کار میکنه تا خرجشون درآد، یه نفر دیگه داره عروسشو کتک میزنه چون با وجود اینکه میبینه پسرش افتاده زندان، بازم ازش حامله شده، یه نفر دیگه ... و نفرات دیگه... هزارتوییه برای خودش این دنیا.. مثل پیاز لایه لایه س.. هر لایه شو هم میکنی بوی بدبختی و بیچارگی میپیچه تو دماغت و اشکتو درمیاره..