بسم الله الرحمن الرحیم
شنبه .15 آبان.
پاییز خدا هم نصف شد.. دلم یه جنگل پاییزی میخواد..دوس دارم غرق بشم تو رنگهای قشنگ برگ درختها.. دیگه بیرون نیام.. دنیای بیرون از طبیعت برام یکم سنگین شده این روزا.. مثل ربات کار میکنم.. فراری ام از معاشرت با آدمهای اونجا.. همه شون اون مدلی هستن که اصلا نمیتونم کنارشون خوشحال باشم. میدونم من غیر طبیعی ام. ولی نمیتونم تغییرش بدم. یعنی یک نفر هم بین پنجاه-شصت نفر پیدا نکردم که بارون حالشونو ازین رو به اون رو کنه.. یا با دیدن و خوندن کتاب ذوق زده بشن.. یا حتی درک کنن این حالو.. نمیدونم چرا همش افتادم جاهای اشتباهی.. آخه انگار من از اولشم اشتباهی دنیا اومدم. چون بابا و مامان جفت هم نبودن، برای هم نبودن.. نمیدونم.. این فکرای الکی از کجا میاد تو ذهنم.. خدایا.. شکرت خدا
+ نوشته شده در ۱۴۰۰/۰۸/۱۵ ساعت توسط
|